شيرين زبون 37 ماهه من
سلااام ماماني 
آخه تو چقدر شيرين زبوني؟؟ اين حرفا رو از كجا اختراع ميكني و ما رو غرق خوشي و خنده ميكني؟؟ كلمات غلط غولوط و قلمبه سلمبه اي كه ميگي به كنار ... من فقط عاشق اون ژست جدي اي هستم كه وقتي ازت يه سوال ميپرسم عين آدم بزرگا چشماتو ريز ميكني ميگي: اوممم نهههه!! فك نكنم!!


يه چيزي ميخواي بهمون بدي ميگي بفرمايييد خدتم شما (خدمت شما)
بهت ميگيم ميشه فلان كارو بكني؟ خيلي جدي ميگي بلههه ميشه!! وقتي ازت تشكر ميكنيم ميگي خواهش ميكنممم، اگه تعريفي چيزي ازت بكنيم ميگي بلههه شما هم همينطور!! آخه مگه سخنور ميخواي بشي انقد قشنگ صحبت ميكني شما؟ 
بسيار خرسندم كه كلا لفظ "تو" از زبونت افتاده و هميشه از "شما" استفاده ميكني
بعد از تولدت ازت ميپرسيم چند ساله شدي ميگي آيم تري
بعد مراسم تولد نميذاشتي بادكنكا و تزييناتو دربياريم ميگفتي آخه تولدمه! تولدم خراب ميشه! توي مهد كودك هم تولد هركي ميشد ميگفاي نههههه تولد خودمه!!
راستي قبلا كلمه تركيدن و مشتقاتشو درست ميگفتي اما نميدونم چطور شد كه يهو تغييرش دادي به كرتيدن 
مثلا ميگي مامان زياد بادكنكو باد نكن ميكرته!
يه بادكنك دستم بود يهو گفتي ميخواي بكرتونيش؟؟ 
به مسابقه همچنان ميگي مباسقه! ميگي بيا به طور مباسقه اي بازي كنيم! يا اينكه اين ماشين مباسقه اي رو ببين
به استقلال هم ميگي استلاق! هر چيز آبي ببيني فوري ياد استلاق ميفتي ... به عقب همچنان ميگي عبق
بابا بهت ميگه واتس يور نيم؟ ميگي اميرصدرا فرزند ماماني
يه مدت هم ياد گرفته بودي ميگفتي اميرصدرا رضايي گل پسر بابايي
يه روز گير داده بودي كه برام لاك بزن، بابا گفت مگه شما دختري كه لاك بزني؟؟ گفتي آره! گفت اسمت چيه؟ يكم فكر كردي گفتي فاطمه 

ماه رمضون كه شد كلي بابايي برات قصه ماه رمضون رو تعريف كرد كه نبايد چيزي بخوريم و ... خلاصه خيلي از اين داستان خوشت اومده بود. ازت پرسيدم ماه رمضون چيكار ميكنيم؟ طبق داستاني كه بابا برات تعريف كرده بود گفتي روزه ميگيريم چيزي نميخوريم ... آخرش هم از خودت اينو اضافه كردي كه: خدا رو شكر ميكنيم 

يه بار بهم چيزي تعارف كردي گفتم من روزه ام نبايد بخورم، گفتي چرا نبايد بخوري؟ گفتم خدا گفته! ديگه ياد گرفتي هر كاري ميخواستي بكني با چهره حق به جانب ميگفتي آخه خدا گفتههههه 
ياد گرفتي سر افطار اون دستاي كوچيكتو مياري بالا دعا ميكني ... ميگي خدايا به من سلامت بده! فداي دعا كردنت بشم آخهههه
يه روز ديده بودي مامان جون موقع دعا كردن اشك ريخته، بعد سر افطار كه ما دعا كرديم گفتي حالا بياين گريه كنيم 

هر وقتي ميخواي كاراتو توجيه كني جمله تو اينطوري شروع ميكني كه: خب آخههه .... آخرشم ميگي حالا كيچار كنم؟؟ كه در جواب هم بدجوري توقع تاييد شدن داري تا بگم آره خب با اين دليلي كه آوردي حتما حق داري اون كارو بكني 
قربونت برم دهه نوديييي، فكر نميكني خيلي زود باشه براي اين استدلالات منطقي كه ميكني ماماني؟؟
اومده بودي تو آشپزخونه به مواد غذايي كه داشتم جابجاشون ميكردم دست ميزدي گفتم ماماني برو بيرون من كارامو بكنم ... گفتي آخه نميشه كه عزيزم ميخوام بهت كمك كنم 

ياد گرفتي تندتند ميري دست و صورتتو ميشوري، بهت گفتم نكن مامان لازم نيست روزي بيست بار دستاتو بشوري! گفتي آخه گرممه دلت مياد بچه ت گرمش باشه؟؟؟ 
گفتم آخه مامان جان آب هدر ميشه آب تموم ميشه، اونوقت ديگه آب نداريم بري حموم ها ... گفتي حموم كه اون طرفه اينجا دستشوييه!! 
يه وقت كم نيارييييي جوجه 

سرما خورده بودي بعدش منم ازت گرفتم و از دهنم در رفت گفتم مريضي از شما گرفتم! ميگفتي اي بابا!! مريضي خودم بود شما چرا گرفتي؟؟؟؟ مريضي منو چرا گرفتي آخههه؟؟ 

يه روز داشتم اتو ميكردم اومدي دستت خيلي آروم به گوشه اتو خورد كه يكم گرم بود! فوري گفتي ببخشيييد الان دستمو فوت ميكنم بعد دوباره اتو ميكنم
يه روز ديديم يه وسيله آوردي هي ميزني به شكم مامان جون دست بردارم نبودي ... وقتي گفتم نكن، تحت تاثير داستان شنگول و منگول (كه فك كنم شش ماهي هست هر شب ازم ميخواي برات بگمش) گفتي آخه ميخوام شكمشو پاره كنم بچه هامو بردارم 

نازنينم به داشتن پسري به مهربوني تو خيليي افتخار ميكنم كه انقد اهل ابراز احساسات هستي! گاهي بدون مقدمه به من و بابا ميگي من خيلي دوستت دارم
همه اقوام رو دوست داري و باهاشون ارتباط ميگيري
همه بچه هاي مهد و خاله ها رو دوست داري و وقتي تو حياط و محيط بيرون مهد ميبينيشون انقد ذوق ميكني و دنبالشون ميدويي كه حتي ماماناي دوستات هم به وجد ميان و ميگن ماشالله چقدر مهربونه
هميشه همينقدر مهربون بمون مامان ... دعا ميكنم انقدر دلت دريايي باشه كه هيچي تو اين دنيا نتونه مانع محبت تو به آدما بشه، دعا ميكنم انقدر به دنيا و آدماش خوبي كني تا همه كاينات انرژي مثبتشون رو به سمت تو بفرستن و خوشبخت ترين باشي نفسم 


در كنار همه اين خوبي ها و شيريني هايي كه داري دو تا رفتار ناخوشايند كه البته ميدونم سنت ايجاب ميكنه و خيلي خيلي اميدوار به رفع شدنشون هستم اينه كه اولا گاهي جيغ ميزني!! متاسفانه اينو از تو مهد ياد گرفتي وگرنه هيچوقت يادم نميره كه حتي وقتي ني ني چند روزه و چند ماهه بودي اصلاا جيغ نميزدي ... يكي هم اينكه علاوه بر ما به بقيه آدما هم كلي دستور ميدي!! مثلا مامان جون اينطوري بشينه! باباجون نماز نخونه با من صحبت كنه!! اميدوارم كه اينا هم به زودي رفع بشه هر چند ميدونم جايگزينش رفتارهاي خاص ديگه خواهد شد و اين خودش لازمه رشد تو هستش
افراد باتجربه تر ميگن همه سختي بچه داري و بچه بزرگ كردن در واقع همينه 


شيرين زبون 37 ماهه من
